حکایت1
86/04/25 22:54
درويشي را ضرورتي پيش آمد گليمي از خانه ياري بدزديد حاکم فرمود که دستش بدر کنند صاحب گليم شفاعت کرد که من او را بحل کردم گفتا به شفاعت تو حدّ شرع فرو نگذارم
گفت آنچه فرمودي راست گفتي وليکن هر که از مال وقف چيزي بدزدد قطعش لازم نيايد
و الفقيرُ لا يَمْلِکُ[1]
هر چه درويشان راست وقف محتاجان است حاکم دست از و بداشت و ملامت کردن گرفت که جهان بر تو تنگ آمده بود که دزدي نکردي الاّ از خانه چنين ياري گفت اي خداوند نشنيده اي که گويند
خانه دوستان بروب و در دشمنان مکوب
چون به سختي در بماني تن به عجز اندر مده
دشمنان را پوست بر کن دوستان را پوستين
1=فقیر مالک چیزی نیست

